شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ،یعنی تماشا ندارد

رخساره می تابم ازاو امّا به چشمم   نشسته

بس نوجوان است وشاید از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مباداچل سال رنجش،پس از این

خود گر چه رنج است بودن، بادا مبادا ندارد

با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود اوکه پایی چالاک پیما ندارد؟

تق تق کنان چوب دستش روی زمین می نهد مُهر

با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاری شد ودشنه ای شد

این خوی گر با درشتی ،نرمی تمنّا ندارد

بر چهره ی سرد وخشکش پیدا خطوط ملال است

یعنی که با کاهش تن ،جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه گیرم که پروا ندارد

رو می کنم به او باز،تا گفت وگویی کنم ساز

رفته است وخالی است جایش مردی که یک پاندارد

سیمین بهبهانی

وامّا بعد...

در اواخر سال های جنگ،مجلّه آدینه یک غزل چاپ کرد از سیمین بهبهانی.(همین غزلی که خواندید).این غزل نه بیتی که در موردغزل بودنِ آن هم،امّا واگرهایی وجود دارد،از مردی سخن می گوید که یک پا نداردودر پیاده رو یک خیابان با عصایش در حال رفتن است.

زمانی که این غزل برای اوّلین بارانتشار یافت،برای خوانندگان این سوال پیش آمد که مرد مورد اشاره ی خانم بهبهانی آیا از معلولان جنگ تحمیلی است یا اینکه معلولّیت او ریشه در حادثه ی دیگری دارد.ولی نزدیک بودن زمان سرودن این شعر بویژه تاریخ انتشار آن که به زمان جنگ خیلی نزدیک بود،خواه ناخواه این ذهنیّت را تقویّت می کردکه باید صحبت از جانبازان جنگ تحمیلی باشد.

این غزل به دلیل محتوا ومضمونی که از آن برخوردار است،آهسته آهسته جای خود را در میان اهل ادب باز کردوبعد جبهه گیری هایی که میان روشنفکران ضدّجنگ وشاعران حامی جبهه وجنگ در روزنامه ها ومجله ها ومحافل ادبی ایجاد شد،مباحث مربوط به این غزل را هر روز دامن می زد.

خانم بهبهانی البته در شعر خود نه علیه جنگ چیزی گفته ونه از ارزش های دوران دفاع مقدّس سخنی به میان آورده است.او صرفا نگاه عاطفی خودرا که با مشاهده ی یک جوان عصا به دست در خود احساس نموده،در سروده ی خویش منعکس نموده است.امّا مدتی که از آن ماجرا گذشت،شاعری به نام کیومرث عبّاسی قصری سروده ی خیلی محکمی ساخت با همان وزن وردیف و قافیه ومضامین درجواب خانم بهبهانی.منتها با حمایت شدید از جنگ وجانبازان جنگ.

این سروده که از محاجه ای تیز ومهاجه ای تیز تر برخوردار است،دفاعی است از یک ایدئولوژی که به بهانه ی غزل خانم بهبهانی سروده شده است.ولی هردو این غزل سندی است از ادبیات دوران جنگ تحمیلی.یاد آور می گرددکه عبارت «شلوار تاخورده» در شعر خانم بهبهانی یک بار به کار گرفته شده است.امّا همین عبارت از روی علاقه وعشقی که آقای قصری که به نمادهای جنگ خونین ایران وعراق دارد،سه مرتبه در شعرش تکرار گردیده است.

شلوار تاخورده دارد امّاغم پا ندارد

هرکس ببیند ببیند،باک از تماشا ندارد

شلوار تا خورده یعنی از عشق پیشی گرفتن

شلوار تا خورده یعنی پایی که همتا ندارد

ما تاب دیدار او را از فرط خجلت نداریم

اورا چه پروایی از ماست،عاشق که پروا ندارد

برق رضا از نگاهش تابد چو خورشید تابان

یعنی که تسلیم محض است،یعنی که حاشا ندارد

گاهی اگر خسته جان است از طعنه ی دوستان است

او انتظار نکوهش از آشنا را ندارد

«پاهای چالاک پیما»بر هرزه پویان مبارک

عاشق نیازی به پای چالاک پیما ندارد

آنان که تن را اسیرند،با دست وپاهم حقیرند

از قید رسته هرگز،حاجت به اینها ندارد

بس نوجوان داده ازدست،با جان ودل،دست وپاها

او کاو تورا کرده مبهوت،خود تازه یک پا ندارد

در عشق اگر پیر دیریم بایدبه او اقتداکرد

هرچند این مظهر عشق«از بیست بالا»ندارد

حالا چو «قصری» دوپا داشت بر خصم اگر پشت می کرد

جز خار چشم عدو نیست پایی که حالا ندارد.